08 July، 2009

زندان انفرادی

تقدیرم را بر پیشانی چه کسی نوشته اند
که عزراییل هم دشنامم می دهد؟!
سیگاری برای من به گیرانید
دیوارها صدایم می زنند.

04 May، 2009

مرثیه


85 را به گریه می نگرم

و برای سال های 80 و 81 مرثیه می خوانم

ایمانم را در همان حوالی آیا ندیده اید؟

در ته یک خیابان دراز

جایی میان کشیده های آبدار،

ترس های بی امان از بازگشت

ویا دشنه گریه های مادرم؟

آه، شب های آب نباتی

23 April، 2009

رهایی


چه فرقی می کند

حلق آویز باشی

یا هم آغوش شاهرگ

در را که باز کنند

رها شده ای از وجود!